چطور مادر "به اندازه کافی" خوبی باشیم؟

  • دکتر مینا ارجمندپور

    روانشناس بالینی کودک و نوجوان

    تاریخ آخرین بروزرسانی ۱۴۰۰/۰۶/۳۱

چطور مادر "به اندازه کافی" خوبی باشیم؟

آنچه مشخص است بازنمایی های ذهنی والدین از تجارب گذشته با والدین خودشان برانگیزاننده نوع ارتباط ما با کودکانمان می باشد. بازنمایی های ذهنی به معنی چیزی است که پشت رفتارهای ما وجود دارد. تئوری ها ی روانکاوی می گویند که چطور روابط گذشته ما روابط حال حاضر ما را تحت تاثیر قرار می دهد.

برای مثال فردی که هیجاناتش را به مادرش نشان نداده، به همسرش هم نشان نمی دهد، زیرا که دنیای بیرون به این آدم گفته که هیجانات منفی و درخواست نیاز چیز خوبی نیست و بهتر است  نیازهایت را سرکوب کنی.

در برخی مواقع دیگر، والدین هیجانی را در چهره نشان می دهند به وسیله نورون های آینه ای در کودک آن هیجان را به وجود می آورند، در واقع کودک به مادر نگاه می کند تا ببیند چه احساسی باید داشته باشد.

در مواردی کودکی که وقتی گریه می کرد، مادرش از او فاصله می گرفت به خودش می گوید آدم های بیرون وقتی حالت خوب باشه هواتو دارن و پاسخگو هستند پس بعد از آن هر دیگری که مقابلش قرار بگیرد به این شکل رابطه برقرار میکند. از این دیگری درونی شده رابطه با خودش هم شکل می گیرد یعنی همانطور که به دیگران هیجان منفی نشان نمی دهد به خودش هم نشان نمی دهد و به خودش می گوید من زمانی خوبم که اضطراب نداشته باشم

ما می خواهیم در فرآیند تحول بهنجار، کودک با مادر به اندازه ی کافی خوب مواجه شود یعنی کودک با یک مادر ناکامل روبه رو شود.

این به کودک کمک می کند دو مادر داشته باشد ، یک مادر خوب و یک مادر بد.

نوزاد تمام تلاشش را می کند که مادر خوب را نگه دارد و مادر بد را ترک کند، در یک شرایطی کودک می تواند این دو مادر را تلفیق کند و یک مادر داشته باشد که هم ویژگی های خوب و هم ویژگی های بد را داشته باشد.

اگر فاصله ی مادری که ارضا می کند و مادری که ناکام می کند زیاد باشد و شدت ناکامی ها هم زیاد باشد، این دو با هم تلفیق نمی شوند.

بنابراین زمانی که کودک مادر را دو قسمت می کند و فاصله این دو مادر زیاد باشد  برای موارد دیگر و از جمله خودش هم این را به کار می برد و خودش هم دوپاره می شود، پاره ای سیاه و پاره ای سفید. یعنی زمانی که اشتباه می کند همه چیزش بد می شود و زمانیکه تایید می گیرد همه چیز سفید می شود.

این دنیای سیاه و سفید و دوپاره نشان دهنده ی عدم تلفیق است و این رفتار ناپخته بسیار آسیب رسان است.

زمانیکه مادری "مادر به اندازه کافی خوب" باشد یعنی میزان حساسیت و پاسخ دهی بر ناکامی ها غلبه داشته باشد، آرام آرام این تصویرها با هم تلفیق می شوند یعنی کودک می پذیرد که این مادر من گاهی ممکن است ناکام کننده باشد اما کلیت او ارضا کننده است و بدین ترتیب کودک از ناکامل بودن مادر یاد می گیرد که همه چیز در دنیای بیرون ناکامل است.

اپنهاین در این باره می گوید: مادرها کامل نیستند و چه خوب که کامل نیستن

بدین ترتیب رابطه عاشقانه دلبستگی محور است، ما وقتی با دنیای بیرون ارتباط برقرار می کنیم ، با یک دیگری ارتباط برقرار می کنیم و آن دیگری را به عنوان بخشی از خودمان درونی می کنیم و این دیگری مبنای ارتباط ما با خودمان می شود. این دیگری درونی شده بازنمایی های ما از خودمان را می سازد بدین گونه که من یک تصوراتی در مورد خودم، دیگران و دنیایی که درآن زندگی میکنم دارم پس بدین ترتیب روابط من این تصورات را می سازد.

مادر کامل مساوی است با کودک کامل  و اگر مادر بپذیرد که کامل نیست، کامل نبودن کودکش را هم می پذیرد.

کامل نبودن مادر چند پیام را برای کودک دارد یکی اینکه اشتباه بخشی از زندگی است و من به عنوان مادر اشتباه می کنم به شرط اینکه ترمیم کند . مثلا الان حوصله ندارد با کودک بازی کند اما یک ساعت بعد برمی گردد و با او بازی می کند.

پژوهش ها ثابت کرده اند که مادرانی که حد متوسطی از پاسخگویی و حساسیت را دارند از مادرانی که اصلا پاسخگو نیستند و یا به طور کامل پاسخگو هستند ، در پرورش کودک ایمن بهتر عمل می کنند.

بنابراین مادر ناکامل بودن خوب است به شرط اینکه مادر جبران کند و در پی ترمیم رابطه باشد و زمان هایی که مادر پاسخگو و حساس به نیازهای کودک است بیشتر از زمانهایی باشد که پاسخگو نیست.

وینی کات در این رابطه می گوید:

مادر به اندازه ی کافی خوب به طبقه اجتماعی و اقتصادی ربطی ندارد یعنی لزوما مادر با سواد مادر بهتری نیست، چون مادر بودن امری غریزی است و تکامل مادری کردن را به عنوان یک گنجینه به ما داده است.

سلامت روان و عاطفی ما با نوع دلبستگی ایمن و یا ناایمنی که با مراقبین اصلی‌مان در کودکی داشته‌ایم مرتبط است.

جان بالبی نظریه پرداز دلبستگی بیان می‌کند که دلبستگی باعث تامین بقای کودک می شود، بنابراین دلبستگی یک نیاز اولیه است، در همه ی افراد وجود دارد و پایه های زیست شناختی دارد و زیر ساخت سلامت روان است.

نوزادان به طور غریزی سعی در برقراری دلبستگی ایمن با مراقبین اصلی خود دارند و والدین آگاه موفق به ایجاد دلبستگی ایمن با فرزندانشان می شوند.

نوع دلبستگی ما تعیین کننده چگونگی بروز ژن های ما می باشند یا به تعبیری شکل دهنده چگونگی روابط اجتماعی،جهت گیری و عملکرد ما در جامعه می باشد.

اینکه دلبستگی مثبت است یا منفی و اینکه این دلبستگی منجر به سلامت  روان می شود و یا  اختلال به کیفیت دلبستگی او با مراقب اصلی اش بر می گردد.

نظریه دلبستگی بیان می کند که کودک تازه به دنیا آمده می تواند بنا به شکل و کیفیت رابطه اش با مراقب اصلی خود چهار نوع دلبستگی داشته باشد که در رشد عاطفی و هیجانی او نقش اساسی دارد:

 

دلبستگی ایمن (مادر به اندازه کافی خوب):

در این نوع دلبستگی والدین پناهگاه ایمنی برای کودک در شرایط ترس و اضطراب است و والد برای کودک پایگاه ایمنی جهت کشف دنیا و تعامل با دیگران است که بدین ترتیب مدارهای عصبی خود گردانی عاطفی در کودک گسترش می یابد.

در دلبستگی ایمن والد در دسترس، حساس و پاسخگو است و رابطه والد و کودک دارای ثبات، استمرار و دوام می باشد.

 

دلبستگی ناایمن اجتنابی:

در این نوع دلبستگی کودک پیغام های طرد گوناگونی را از جانب والدین خود دریافت کرده است.

 

دلبستگی ناایمن دوسوگرا یا اضطرابی:

در این نوع دلبستگی والد پیغام های متناقضی را به کودک داده است و کودک قابلیت پیش بینی رفتار والد خود را ندارد زیرا این والدین تهدید به جدایی را زیاد استفاده می کنند و تهدید به جدایی به اندازه جدایی اضطراب آور است.

 

و در نوع آخردلبستگی ناایمن آشفته یا بی سامان:

این نوع دلبستگی را به اصطلاح  والدین ترسناک می نامند.

 

مادر به اندازه کافی خوب:

کودک در ارتباط با مادر خود به تدریج تصویر ذهنی از مادرش به دست می آورد که این امر با شکل گیری مدارهای مرتبط عصبی می تواند بیش تر و بیش تر در غیاب مادر و در تعامل با دیگران کارآمد باشد. بدین ترتیب اگر کودک در خانواده ای آرام و شاد و بدون آسیب دیدگی بزرگ شود می تواند دلبستگی ایمن نیرومندی بدست آورد که همیشه از شوخی و خنده غیر تمسخر آمیز برای خودگردانی و مدیریت عواطف منفی خود استفاده کند.

مادر با به حداکثر رساندن عواطف مثبت در کودک و با به حداقل رساندن عواطف منفی در او، میزان ترشح دوپامین (هورمون لذت)، هورمون سروتونین و هورمون های مسکن را در نوزاد زیاد می کند که به رشد سریع مغز کودک منجر می شود. در دلبستگی ناایمن سیستم سمپاتیک و پارا سمپاتیک کودک دچار اختلال می شود که باعث می شود که در کودک به جای مغز و ذهنی یادگیرنده ، مغز و ذهنی برای ادامه بقا بوجود آید که دچار بی نظمی عاطفی است و دچار رفتار ضد اجتماعی و ناهنجاری روحی و روانی است. بدین ترتیب دلبستگی ناایمن آسیب ریشه ای اساسی در تکامل و انسجام غیر بهینه شبکه عصبی کودک دارد.

در دلبستگی ناایمن والدین قادر به تنظیم درجه برانگیختگی و کاهش عواطف منفی خود نیست و بدین ترتیب کودک نیز قادر به این اعمال نمی باشد.این کودکان در ذهن خود همانگونه برخوردی را با خود و ودیگران دارند که والدینش با او یا با هم کرده و می کنند، ناهنجاریها و تضادهایی که با والدینش داشته و یا در خانواده شاهد بوده هم اکنون در درون خود با خود و در خارج با دیگران دارد و همه روابط اجتماعی را بر اساس آن و از دیدگاه آن ارزیابی می نماید و بدین ترتیب روابط ناهنجاری که این کودک در خانواده تجربه کردهاست در دوران بزرگسالی مرتب توسط او در روابط اجتماعی اش تجدید و تولید می شود.

کودکی که در نتیجه داشتن دلبستگی ایمن با مراقبین اصلی اش دلبستگی ایمن با خود بدست می آورد می تواند با انتقال الگوی دلبستگی ایمن با خود ، با دیگران نیز دلبستگی ایمن بوجود آورد و بدین گونه است که دلبستگی می تواند از یک نسل به نسل دیگر انتقال یابد.

باور بسیاری از والدین در پاسخ دادن به رفتار و گفتار کودکان به گونه ایست که برای تربیت کودکان تنها باید به آنها گفت که چه کار بکنند و چه کار نکنند پس با سوال کردن، دستور دادن و یا جواب دادن مستقیم به کودکان پاسخ می دهند. پاسخ دادن به کودکان به گونه ای که درک، پذیرش و پاسخگویی همراه با حساسیت را به کودکان انتقال دهد و به آنها آزادی و مسئولیت دهد مانند آموختن یک زبان جدید است این امر نیازمند تلاش، پشتکار در چیدمان لغات جدید است زیرا که می دانیم ادبیات ما افکار کودکانمان را می سازد .


بسیاری از والدین بعد از گذراندن دوره های فرزندپروری انسان محور و دلبستگی محور این را بیان می کنند که میدانم چطور باید پاسخ دهم فقط باید تلاش کنم که آنها را در قالب کلمات دربیاورم. در فرزندپروری انسان محور و دلبستگی محور می کوشیم فضایی را فراهم کنیم تا کودکانی توانا، خلاق، مسالمت جو، با عزت نفس و اعتماد به نفس و مسئول داشته باشیم.

 

چگونه مادری حساس، همراه، پاسخگو و پذیرا همراه با محبت و صمیمیت نسبت به کودکمان باشیم؟

برای درک همراه با حساسیت کودکان نیاز است که تجربه ها و انتظارات شخصی خودمان را کنار بگذاریم و در کنار پذیرش شخص کودک، کارها، تمایلات، احساسات و افکار کودک را نیز بپذیریم زیرا که کودکان زمانی از نظر روانی رشد می کنند که دنیای تجربی شخصی آنها و موجودیتشان برای دیگران مورد درک و پذیرش قرار گیرد.


ما انسانها همانگونه که قد و‌ وزن جسمی داریم قد و وزن روانی نیز داریم. قد روانی به این معناست که ما انقدر بتوانیم از نظر روانی رشد کنیم‌تا بتوانیم دنیا را‌ ازپشت‌کاسه‌ چشم دیگران ببینیم و به دور از قضاوت و ارزیابی دنیا را‌ از زاویه ی دید کودکانمان بنگریم و به طبع آن این مهارت را نیز در کودکانمان هم شکل دهیم. درک و پذیرش کودکان از علاقه ای خالصانه و صادقانه به کودکان، حساس بودن نسبت به حقوق آنها و شکیبایی والدین منتقل می شود. پاسخ های همدلانه والدین به کودکان این امکان را به والدین می دهد تا دنیا را از منظر کودکان بنگرند و درک و پذیرش را به آنها منتقل کنند وبدین ترتیب خلاقیت کودکان را افزایش می دهند.


والدین حساس، پاسخگو و پذیرای همراه با محبت و صمیمیت اعمال، رفتار یا احساسات کودکان را خوب یا بد نمی دانند و کودکان را بدون هر گونه قضاوتی می پذیرند و بدین ترتیب کودک علی رغم ناتوانی ها و پایین بودن سطح مهارتهایش به منزله ی فردی ارزشمند پذیرفته می شود که این به معنای پذیرش تفاوتهای فردیست نه تاییدی بر هر آنچه کودک انجام می دهد. در این فضا کودکان، خود را به راحتی ابراز می کنند و بدون انتقاد، قضاوت، پیغام طرد ،سرزنش ، نصیحت، مقایسه، تهدید، توبیخ و مواخذه در نهایت احترام به مرزهای روان و جسم و دارایی اش مورد پذیرش قرار می گیرند.

برچسب ها:

فرم ارسال نظر

7 - 4 = ?

نظرات کاربران

فرم ارسال نظر

3 + 8 = ?